X
تبلیغات
دست نوشته های من

اونكه گفت بي تو ميميره حالا داره جون ميگيره....

يكي با قشنگياش اومده و جات و ميگيره .

اونكه گفت اگه نباشي ديگه دنيا رو نميخواد....

ديگه امروز پشيمونه خيلي زود تو رفتي از ياد.

تو با حرفاي دروغت اومدي تو سرنوشتم...

حالا فكرشو بكن ديگه تو اين دنيا نباشم ،

حالا فكرشو بكن برم از اينجا تك و تنها...

حالا فكرشو بكن دو تايي موندين تو و غم ها .

كي ديگه با وعده هاي تو ميره تابه جهنم...

كي براي تو ميمونه ؛ كي ديگه ميشه مثل من ،

كي شبا وقتي كه تو توي دلت غصه و غم بود....

ميومد ميموند پيشت از عشق وعاشقي واست خوند.

كي هميشه وقتي وحشت ميومد توي خيالت...

مثل كوه پشت تو بود تا خود صبح ميموند كنارت.

كي ديگه ميشه مثل من ؛ كي ميخواد پيشت بمونه...

كي اگه تو تب كني تب ميكنه واست ميميره .

حالا فكرشو بكن ديگه تموم شه آشنايي...

بگذره روزاي خوب و برسه وقت جدايي ،

حالا فكرشو بكن كه توي قلب من بميري...

واسه اين جشن بگيرم كه تو داري از اينجا ميري.

حرف آخر و بگم كه جاي هيچ بحثي نمونه....

ديگه راهمون جدا شد ميذارم پاي زمونه.

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:44 |

بيا برگرد تا فرشته ها امونت ندادن...

تا هنوز ستاره ها راه و نشونت ندادن ،

تا هنوز كنار عكسمون يه كم بهونه هست...

تا كه درس( ر) مثل رفتن و یادت ندادن.

بيا برگرد تا ديگه فاصله ها زياد نشن...

بيا تا اين آدما از رفتن تو شاد نشن ،

تا هنوز يه كم براي من الان دلواپسي....

بيا برگرد و بذار كه لحظه هات خراب نشن.

بيا برگرد كه ديگه به عاشقي شك نكم...

هر كي از در تو مياد سري اونو رد نكنم ،

تا هنوز يه كم ته دلت الان من و ميخواي...

بيا برگرد تا ديگه از عشق تو دست نكشم.

تو فقط حوصله كن براي عشق جفتمون...

تو بيا براي چند روزي شده پيشم بمون ،

حرف من نيست به خدا تمومشون حرف دله...

اگه تو بري ديگه تموم ميشه عاشقيمون.

تو يبا نذار كه لحظه هام و بي تو سر كنم...

توي شبهام با خيال تو به تو سفر كنم ،

رفتنت براي من يعني رسيدن به شكست...

تو به اين راضي ميشي ؛ باشه برو عزيز من.

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:42 |

قسم بر شب كه ميدانم جدايي آخر قصه است...

كدام عاقل نميداند همين ديوانگي چاره است ،

چرا با حرفهايت ميزني خنجر به قلب من...

همين امشب بذار با هم بمونيم تا كه جاني است.

بذار باور كنم خود را درون حجله شبهات...

بذار رخت عروسي تن كنم انگار اميدي است ،

بذار تا اخر امشب بخوابم بين دستانت...

همين امشب همين يك بار بگو جاي خطايي است.

براي من همين بودن كنار تو ته دنياست ...

چرا باور نداري تو چه با من كرد چشمهايت ،

نميتونم برم انگار دلم راضي نشد بي تو ...

كه بعد از تو تمام سالهايم ماتم و غصه است.

تمام روزهايم را به امشب مفت ميفروشم ...

بذار راحت كنم خود را همين امشب كه حسي است ،

نگو با رفتنت از پيش من چيزي نميذاري ...

از امشب ياد تو هر شب كنار شبهايم است .

چرا با چشم هاي بسته اي در رو به روي من...

خودش كار خودش راميكند برق دو چشمهايت ،

نگاهم كن مرا ديوانه تر از اين چه مي خواهي...

من امشب با توام مي را بريز در جام شبهايت .

قسم بر شب كه ميدانم جدايي آخر قصه است...

كدام عاقل نميداند همين ديوانگي چاره است...

 

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 19:23 |

دلم گرفت از عشق تو...

جاي من اينجا ديگه نيست

مي خوام برم از پيش تو ...

تو هم واسم اشكي نريز.

دلم گرفت از كار تو...

مي خوام برم نگو بمون

خوب ميدونم كه اين روزا...

يكي ديگست كنار تو.

دلم گرفت از روزگار...

اونم با من خوب تا نكرد ،

فقط مي خواست بسوزم و ...

فنا بشم به پاي تو .

دلم گرفت از اين روزا...

يه بغض نشسته تو گلوم ،

خودت خبر نداري...

چشات به من ميگه برو...

دلم داره جون مي كنه ،

يه زير دست و پاي تو ،

فقط يه چيزي رو بدون ..

برنميگردم پيش تو.

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 19:17 |

تو مثل نم نم بارون مي موني رو تن خستم...

من بدون تو ميميرم ، تو غريق نجات قلبم !

من همون تشنه ترينم كه وجود تو حياته...

كي ميگه همش خياله ، كي ميگه همش سرابه ؛

تو همون مرد بزرگي كه توي طالعم نشستي...

تو همون فرشته نامي كه خدا داده به هستي ؛

من همون آدمك سر به هوا كه خيلي پرته...

كي ميگه تو بيوفايي همشون فقط يه حرفه !

تو هموني كه واست اگه بخواي ميرم تو قصه...

ميدوني دستاي گرمت اول و آخر حسه..؟!

من براي با تو بودن ميگذرم از سرنوشتم..

تو نگو از ما گذشته ، تو نگو اين كارا زشته.!

تو فقط براي يك بارم شده بگو مي موني..

تو بمون نذار كه پير شم توي دوره جووني.

تو بمون نذار كه آدما بگن عشقي نبوده...

آخه اين تازگي ها دور و ورم كلي حسوده.

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 19:12 |

فاجعه است وفتي كه نيستي...

فاجعه است !

در نبود چشم هاي روشنت...

در نبود دست هاي گرم تو ،

در نبودت هر چه هست...

آن فاجعه است !

فاجعه است وقتي كه پيشم نيستي...

روز ننگ وصل تو با ديگري ،

آن فاجعه است !

فاجعه است وقتي كه از چشمان من ...

هيچ چيزي را نمي فهمي درست ،

فاجعه است آن روز كه پيش مني...

در خيال ديگري غرقي هنوز ؛

آن فاجعه است !

فاجعه است وقتي به دنبال تو ام...

يك نفر سايه به سايه پيش توست ،

كاش حتي يك قدم همراه شي ...

اين كه نيستي پيش من ؛

آن فاجعه است !

فاجعه است وقتي كه لحظه لحظه هام...

در خيالم همدم و همراهتم ،

فاجعه است وقتي حقيقت اين نيست...

اين كه نيستي پيش من...

آن فاجعه است!

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 19:8 |

مي روم تا از حضورت دور شم ...

مي روم شايد مرا باور كني ...

جاي خاليم براي تو بس است ،

مي روم تا با خودت خلوت كني.

مي روم جايي كه ديگر اشك نيست...

مي روم با شب من هم رنگ شم...

از فراغ غشق تو مي سوزم و ،

مي روم جايي كه خاكستر شوم.

مي روم تا كه خودم را گم كنم...

مي روم تا با خودت نجوا كني...

مي روم بي تو اگرچه سخت است ،

مي روم تا زجر را باور كني.

من خداحافظ نمي گويم به تو...

تو براي رفتنم اشكي نريز ...

لحظه شومي براي من شده ،

كاش بودي فكر اين چشم هاي خيس .

مي روم گرچه دلم جا مانده است...

بار ها بازيچه دستت شده...

مي روم بي دل ، به جايي بي فروغ ،

بعد من كي با تو همبستر شده؟!

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 19:0 |

باز در چشمان نازت نقش او را ديده ام...

باز هم دستهاي تو بوي خيانت مي دهد ،

باز هم لبهاي تو بوسه زده بر روي او...

كاش مي ديدي كه من بوي حماقت مي دهم. !

باز هم لبخند دلگيرت نصيب من شده...

باز هم دستهاي سردت را به دستم مي دهي،

باز هم با لحن تلخت مي دهي آزارم ...

كاش مي ديدي دلم پاگير اخم هايت شده .!

باز هم با او تورا در جاي خلوت ديده ام ...

باز هم خود را به ناديدن زدم از عشق تو ،

باز اين كار تو تكرار مي شود هر روز و شب ...

كاش مهمانم شوي يك شب كه من خوابيده ام .!

باز هم لبهاي بي پاسخ به حل مشكلم ...

باز هم نشنيدن تو ، باز هم نشنيدنت ؛

باز هم ميري بدون من ، بدون يك كلام...

كاش مي گفتي خواب است هر چه را كه ديده ام.!

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 20:13 |

تو كه از غصه من هيچ چيزش را نمي فهمي...

بدون من برو ، جاي تو خالي نيست در اينجا ؛

هنوز هم هستند عاشق تر از تو پيش چشمانم...

هنوز هستند برو ، جاي تو ديگر نيست در اينجا.!

هميشه اين تو بودي كه مرا بازيچه ات كردي...

ولي من با غرور هر جا كه رفتم از تو مي گفتم ،

خيال كردم براي درد هايم مرحمي داري...

تو خود بيچاره اي ، جر زخم تو چيزي نمي ذاري.!

برو از لحظه هايم كه بدون تو چقدر خوبم...

تمام خاطراتم را به دست قصه ها دادي ،

بدون تو نه مرده ام ، نه تو آواره شهري...

نمي دانم كه بعد از من چه كس را جاي من داري.!

ولي اين را بدان عاشق نبودي با منه ساده ...

تو هرگز لحظه اي با من نبودي از همان اول...

به جز نامهرباني و غرور و لحن دلگيرت...

چه كردي تو براي اين دل آشفته حال من...؟!

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 20:11 |

پريشان حال اين شهر و ديارم...

كسي غير از من اين گونه نيابيد ،

جز اين شهر خراب و شهوت آلود...

دگر شهري به اين گونه نيابيد.

نفس است و ....

صد افسوس كه هوا نيست .

كدام دارو بگو راه علاج است.؟!

بگو جز من چه كس بازنده مانده...؟1

در آن وقت كه...

تمام لحظه هايم را خطا است.

به كي گويم كه...

شهرم ، شهر من نيست ...

كه اينجا شهر هيچ آدم ، بشر نيست.

كجا رفتيم ، چه خواستيم و چه كرديم...؟!

نفهميديم كجا مانديم شديم پير...!

به وقتي كه كبوتر بال بسته است...

نگاهي بر كلاغ دم سياه كن ؛

در اينجا هر چه زشتي است جان گيرد...

در اينجا بار كج منزل نشيند.

نگاهي بر تمام شهر انداز...

همه بيخود...

همه عاشق...

همه دزد..!

تفاوت را نمي خواهم بفهمم...

من از شهر و ديار خود شدم سير...!

نگاه كن آسمانش رنگ باخته...

سكوت است لابهلاي ابرهايش ،

دلش مي خواهد از زشتي ببارد....

ولي اينجا نمي خواهد بماند.

ببار باران...

بر اين شهر خرابه...

چرا بايد بمونم و بپوسم...

خدايا...

رحم كن بر حال زارم...

بزن باران....

بزن امشب خرابم...!

+ نوشته شده توسط ساناز بختيار در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 19:53 |


Powered By
BLOGFA.COM


&-khaste.blogfa.com">lt;br>Omide-mozikali.Blogfa